تاريخ : سه شنبه یازدهم تیر 1392 | 15:18 | نویسنده : علی قهرمانی

کُردی بپوش, چارقد و شال را ببند

روبند را کنار بزن, یک دهن بخند !

چوبی بگیر, قلب مرا دستمال کن

تا دختران دهکده هم عاشق ات شوند 

زیبا برقص, تا بتکانی دل مرا

تن لرزه هات مثل غزل از بر من اند

خود را بپوش چشم چران هاچه دزدکی

با چشم های هیز تماشات می کنند

این بادهای هرزه که از راه میرسند

گل های روسری تورا می پراکنند 

نبی.احمد

 

سلام دوستان عزیز خسته نباشی

مجموعه اشعار بهروز یاسمی در دو دفتر
همان گناه همیشه
تقویم گناهان تازه
چند روزی میشه که چاپ شدن جهت تهیه کتب, کتابفروشی فرهنگ در ایوانغرب اماده ارسال کتب به دست عزیزان علاقه مند میباشه
جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرین
08423230316
09390830850


دوستان و کاربران گرامی وب سایت مشروطی به فروش می رسد

جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرین

09375819728

Mashrooti.ir

      


برچسب‌ها: شعرهای برتر

تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 21:29 | نویسنده : علی قهرمانی
داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم

 مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد

"عاشقی شيوه‌ی رندان بلا كش باشد "

چند قرن است كه زخمی متوالی دارند

از كويــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند

بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت

بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت

بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت

پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود

"دوش مــی‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد

هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنويسيد غـــم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ ها ضجـــه‌ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ

شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخـــم نمک می‌خورديم

دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خورديم

بنويسيد كـــه بم مظهر گمنامی ‌هاست

سرزمين نفس زخمی بسطامی‌هاست

ننويسيد كـــه بـــم تلـــی از آواره شده است

بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است

مثل وقتی كه دل چلچله‌ای می‌شكند

مرد هـــم زير غــــم زلزله‌ای می‌شكند

زير بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش

هــــر قدر اين ور آن ور بپرم مـــی‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نكـــوبيده بخيـــــــر!

که در اين شهر ِ پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نيست گلم قسمت من هم اين است

دل بـــــه هـــر سرو قدی مـی‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غـــــم دنيــا گله‌ای نيست عزيز!

گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نيست عزيز!

ياد دادند به ما نخل ِ كمر تا نكنيم

آنچــــه داريــم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم

بايد اين چـــادر ماتـــــــــــم زده را برداريم

تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاك و

پای هــــر گور، چهل نخل تنـاور داريم

مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هــر حنجــــــــره يک ايرج ديگر داريم

مثل ققنــــوس ز ما باز شرر خواهد خاست

بم همين طور نمی‌ماند و بر خواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!

تبــری همنفس باغ نبينيد قبول!

هيـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود

سايه‌ی لطف خدا از سر ما كم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديــــم اميــد است دعامان بكنيد

بــم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "

حامد عسکری


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, حامد عسکری

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 17:0 | نویسنده : علی قهرمانی

مرا به جرم هزاران گناه می بردند

شبی که روح توبر دوش ماه می بردند

دوباره آمده بودند تا کرانه درد

دلم به جای خودم اشتباه می بردند

ترا بخاطر یک آسمان پراز لبخند

مرا برای قصاص نگاه می بردند

تمام دفتر اشعار من سند می شد

به انضمام دلی غرق آه می بردند

چقدر قاضی پرونده بدقلق می شد

که آبروی تودر دادگاه می بردند

همیشه رسم بر این بوده یک نفر محکوم

به پای چوبه ی داری سیاه می بردند

اگر که چشم تو حکمش دوباره اعدام است

مرا به پای خودم دلبخواه می بردند

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, جابرترمک

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 | 11:34 | نویسنده : علی قهرمانی

 

عشق های جریمه

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم و گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در این میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب، روز من سیاه بود؟

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا، کجای کار اشتباه بود

محمدحسین بهرامیان

 

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, محمدحسین بهرامیان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دهم تیر 1393 | 19:34 | نویسنده : علی قهرمانی

آسمان آبــی عرفــان من چشمان توست

اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست

در حضور چشم هایت عشق معنا می شود

اولین درس دبیرستــان من چشمان توست

در بیابانی کـه خورشیدش قیامت می کند

سایبان ظهر تابستان من چشمان توست

در غـــزل وقتــی کـه از آیینه صحبت می شود

بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست

من پر از هیچــم پر از کفـرم پر از شرکم ولی

نقطه های روشن ایمان من چشمان توست

در شبستانــی کــه صد سودابــه حیران من اند

جام راز آلوده ی چشمان من ، چشمان توست

باز می پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن!

درد من ، این درد بــی درمــان من چشمــــان توست

حمد سلمانی

در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم  همین  کاخــی  کـــه  برپا  کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیـــز  من  تسلیـم  شیطان  می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر  با  خاطراتش  تیـر  باران  می شود

محمد سلمانی

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, غزل مهدی فرجی

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ششم تیر 1393 | 2:12 | نویسنده : علی قهرمانی

وقتی نباشی ... پستچی یک بسته غم می آورد

تصـــــویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــــــدَم می آورد

عمری به رسمِ عاشقـی در گـل نظـــر کردم ولی

گل با تمــــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد

حتـــی رقـــابت بیــنِ تــو با گــل اگـــر برپـــا شود

بلـبل  بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد

من تـازگی فهـمیـــده ام بی مهـــــربانی هـایِ تو

حتــی درختِ ســرو هـم از غصـه خــــم می آورد

لــــرزیدنِ قلــــــبم بــرایِ فکـــــرِ تنهـــا رفـتنــــت

مــن را به یـــادِ فــاجعـــه در شهــر بـَم مـی اورد

من خواب دیدم نیستـی ، وَ غم به قصدِ مـرگِ من

یک قهــوه یِ قاجــــار با مخـلوطِ  سـَـــم می آورد

جادویِ من در شـاعـری تنهــا نوشتـن بود و بـس

حـس تو صـــــدهـا شعـــر بـر لـوح و قلم می آورد

جواد مزنگی


برچسب‌ها: دبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, جواد مزنگی

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 | 23:13 | نویسنده : علی قهرمانی

حسرت

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی 
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا 
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی 
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
 
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی 
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
 
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته 
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
 
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی 
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی

مهدی فرجی

 

 شبی گره شد و روزی به کار من افتاد

 

 

...دو چشم عطریِ او آهوان تاتار است

 

زنی که هفت قدم در نرفته عطار است

 

شبی گره شد و روزی به کار من افتاد

 

زنی که حلقه‌ی موی طلایی‌اش دار است

 

به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر

 

به خنده گفت که در انتقام، مختار است

 

زنی که در شبِ مسعودی نشابورش

 

هزارها حسنک مثل من سرِ دار است

 

زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند

 

چهلستونِ دلش بی‌ستونِ انکار است

 

زنی که بوی شراب از نفس زدن‌هایش

 

اگر به «قم» برسد کار مُلک «ری» زار است

 

اگر به ری برسد، ری اگر به وی برسد

 

هزار خمره‌ی چله نشین به می برسد...

 

 

 

مهدی فرجی

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, غزل مهدی فرجی

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 | 13:26 | نویسنده : علی قهرمانی

مسیر عشق

بلبلی دیدم که با گل صحبتی بسیــــــــــار دارد
می کنـددرگوش گل هر آنچه در منقـــــــــار دارد

گاه ثنا گوید به گل، گـــاه درخفـــا بوسد به گل
گاه گله دارد زگـــــل، اینکه چرا گل خـار دارد؟

گل چو بشنید این سخن، خندید و گفت او را به طعن
هر که طی کرد راه عشق،گفت پیچ و خـم بسیار دارد

زندگانی را بسـی تلخـی و شیریــــــن با هم است
طـــالب گنـج را ندیدی دوسـتی با مــــار دارد؟

گفت در قـرآن خــدا((لقــد خلقنـــا فی کــبد))۱
یک نفر پیدا نشد کاین آیــــه را انکــــار دارد

گفتم امشب مـی روم بینم جمــالــــش، گرچـــه او
همنشیـنی با من مجنــون صفت را عـــــــار دارد

شد نصیبم درد و هجران، پس خدایا وصلتی حاصل نما
هــرکـه را عشـق به یـــاری، دلبری، دلدار دارد

۱) قرآن کریم: ما انسانها را در رنج و سختی آفریدیم

سیدخلیل جبارفلاحی

 

 

آشفته خیالی تا کی

چون ســــــر زلف تــــو آشفته خیالی تا کی ؟!
من و عشـــق تو و ســـــودای محالی تا کی ؟!

نه کناری ! نه کلامی ! نه گرفتم ز تو کامـــی
سهـــم من از تو فقط خنـــده ی خالی تا کی ؟!

کوچه ی وصل تو را شسته دو چشم تـــر من
بـــزنم پرسـه در این کوی و حوالـــی تا کی ؟!

شــــده در کنــــج دلم سبــــــــــز، نهال غـــم تو
بـــــــــزنم تکیـــــــه بر این تازه نهالی تا کی ؟!

شده ام هــــر شب و روز دست به گریبان غمت
بِیـــن من با غـــم تو جنـــگ و جدالی تا کی ؟!

روزه ی هجـــر تو را طاقـت افطـــاری نیست
جست جـــــوی رخ آن ماه هــــــــلالی تا کی ؟!

خـــون دل در عــوض باده ی لعلـــــــــت نوشم
تر کنــــــم من لب از این رزق حَــلالی تا کی؟!

زیر پا می نهــی ام تا که به کامـــت برســــــی
این چنیــــــن سهـــــل کنی سیــــر تعالی تا کی؟!

بس کنم من دگر این خواهش بی حاصل خویش
پر کنـــم دفتــــر از این قیــــــل و مقالی تا کی ؟!

سیدخلیل جبارفلاحی


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, سیدخلیل جبارفلاحی

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه یکم خرداد 1393 | 15:59 | نویسنده : علی قهرمانی

برف پیری
برف پیری شــده تـاج سـرم از لطف خـــدا
بــاورم نیــست ولی، آمده یک‌بـاره چـرا؟
نیک چــون می‌نگرم راه بــه جـایی نبــرم
کایـن سفیدی ثمر چیست که پوشیده مـرا؟
نالــه ســرد مـرا هـر که شنیده‌است نگفت
تو که ‌هستی؟ چه‌کنی؟ چون‌ شده‌ای‌ خلق‌نما؟
سالها زنـــدگی از دسـت بشــد بـی‌تـدبیر
ای دریــغا که دمـــی عــقل نشـد راهنـما
بعــد عـمری که دم از بنـدگی حــق زده‌ام
یـادم آمد هـمه در بند بـودم بی‌پـــروا
تا چه پیـش آیـدم آخـر، چـه بـود تفدیرم
بعـد از این دسـت مـن و دامـن پرمهر خدا
کس نـداند چـه شـود عاقبتش، چـون مـیرد
یـا کجا رخت ببنـدد، چــه زمان از دنـیا
این‌ جهان دزد ‌شروری‌ است‌ که ‌در قامت‌ دوست
بـه فنا داد عجب شــوکـت و ایـمان مــرا
کســی از زحـمت امـروز اگـر سـود نکــرد
مطمـئن باش کــه سـودی ببــرد از فــردا
شــب تاریــک چـه می‌پرسی از احوال دلی
کـه ندارد به جـز اندوه و غم یـار، نـوا
سـاربانا بـه فدایت بـــده لخــتی مهلـت
کــه دلـم پیـش نگـاری‌ است گرو، جان شما
“عابد” این رخت‌ سفیدی که به‌ تن دوخته‌ای
هـمه داننـد کـه دلقی‌اسـت بر اندام گـدا

غلام عباس سپاس‌دار

شب یلدا

شبم شدچون شب یلدا، ولیکن بی صفا امشب
شدم بی مونس و تنها میان آشنا امشب
چو شمعی در بر پروانه‌ای می‌سوختم دائم
چرا رفته‌است پروانه ز منزلگاه ما امشب
دل از مهر وصفا پر بود، بی رنگ و ریا بودیم
صفا و مهر رفت و آمده جور و جفا امشب
تنم از ترس می‌لرزد چرا، چون بی‌کَس و تنها
دلم ازغصه پرخون شد، زدست بی وفا امشب
چه تاریک است این محفل چو زندان بلا و غم
بلا و غم چه حد دارد بگو بر من خدا امشب
مثال مار می پیچم به خود از بسکه دلتنگم
نمی‌آید به چشمانم دمی خواب ای خدا امشب
غزل خواندم‌به راه‌دوست تا عاشق شوداوهم
چرا عاشق ندارد عاقبت، هر شب و یا امشب
اگر آواز می‌خواندم چو بلبل در برت هر شب
نمی‌گردد زبانم، من نمی‌دانم چرا امشب
همه رفتند از پیشم، به فکر مردن خویشم
بیا جانم ستان آخر اجل، هستم رضا امشب
دمادم زیرلب می‌گفتم این نکته که ای “عابد”
شده روزت سیه از دست نامردان چرا امشب

غلام عباس سپاس‌دار


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, اشعارغلام عباس سپاس‌دار

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 | 1:5 | نویسنده : علی قهرمانی
 اسم دلم

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی ز پنجره داخل نمی‌شود؟
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلق‌اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

زنده‌یاد نجمه زارع


وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست
بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست…

از : زنده یاد نجمه زارع



برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, اشعارزنده یاد نجمه زارع

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 | 1:33 | نویسنده : علی قهرمانی

 

باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند

 مهدی فرجی


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, مهدی فرجی

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 21:16 | نویسنده : علی قهرمانی

 جنگلی سبزم

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی

من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز

آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟

پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام

رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است

آخرش از این نظر هم بی نظیرم می کنی !

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟


اصغر عظیمی مهر


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, اصغر عظیمی مهر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سوم فروردین 1393 | 5:16 | نویسنده : علی قهرمانی

دردیک پنجره

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
کاظم بهمنی


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, درد یک پنجره

ادامه مطلب


خون من ضامن دیدار تو شاید بشود ...


بیستون هیچ، دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود
زده‌ام زیر غزل، حال و هوایم ابریست
هیچ‌کس مانع این بغض نباید بشود
بی گلایل به در خانه‌تان آمده‌ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود ؟
تُف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود
ناگهان آمد و زد، آمد و کشت، آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود -
تیشه برداشته‌ام ریشه‌ی خود را بزنم
شاید افسانه‌ی من نیز زبان‌زد بشود
باز هم تیغ و رگ و ... مرگ برم داشته است
خون من ضامن دیدار تو شاید بشود ...
حامد بهاروند


آغاز عشق..!


اگر چه صبح سرآغاز عشق انسان هاست
ولی حکایت تلخی برای چوپان هاست
میان دل بستن بر نگاه هرزه ی میش
به فکر حمله ی خونبار تیز دندان هاست
به گرگ قصه بگو جنگ را شروع کند
که نیزه های اهالی اسیر قرآن هاست
که ماه هرزه ی اینجا هنوز شوال است
و جای فردوسی ها درون میدان هاست!
به پای کوچک کوچه شبانه قفل زدند
و شهر جای عبور -فقط- خیابان هاست!
نگاه خیره ی ماهی به تنگه ها خشکید
خبر نداشت که جفتش اسیر جریان هاست
تو را میان خرافات و فال گم کردم
ولی هنوز امیدم به عمق فنجان هاست
حامد بهاروند


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, آغاز عشق

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن 1392 | 13:22 | نویسنده : علی قهرمانی
عطر سیب

بُرده عِطر سیبِ یکدیگر چنان از هوشمان

می تراود قطره قطره مستی از آغوشمان

آن چنان از شربتِ لب های هم نوشیده ایم

کر شده گوش فلک از بانگِ نوشانوشمان

چون دومارِ - پیچ خورده زیر باران  - خفته ایم

آبشار گیسوانت ، ریخته بر دوشمان

تا نبیند رویمان ، چشمان شور آفتاب

جامه ای از جنس عُریانی شده تن پوشمان

پادشاهِ "بابِل " و  " عیلامِ " تن های همیم

عشق و لذّت ،  میوه هایِ باغ هایِ شوش مان

در شبِ وصلِ  "عطش آقا "  و  " بانویِ نیاز "

آفتاب و ماه می آیند دوشادوشمان

تا که در بازارِ طعنه هیچ حرفی نشنویم

بی خیالی ، پنبه را کرده فرو در گوشمان

علی محمد محمدی

برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, اشعار علی محمد محمدی

ادامه مطلب
  • آق قلا
  • وی جی وای ام
  • کد آهنگ