تاريخ : سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ | 15:18 | نویسنده : علی قهرمانی

کُردی بپوش, چارقد و شال را ببند

روبند را کنار بزن, یک دهن بخند !

چوبی بگیر, قلب مرا دستمال کن

تا دختران دهکده هم عاشق ات شوند 

زیبا برقص, تا بتکانی دل مرا

تن لرزه هات مثل غزل از بر من اند

خود را بپوش چشم چران هاچه دزدکی

با چشم های هیز تماشات می کنند

این بادهای هرزه که از راه میرسند

گل های روسری تورا می پراکنند 

نبی.احمدی

 

سلام دوستان عزیز خسته نباشی

مجموعه اشعار بهروز یاسمی در دو دفتر
همان گناه همیشه
تقویم گناهان تازه
چند روزی میشه که چاپ شدن جهت تهیه کتب, کتابفروشی فرهنگ در ایوانغرب اماده ارسال کتب به دست عزیزان علاقه مند میباشه
جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرین
08423230316
09390830850


دوستان و کاربران گرامی وب سایت مشروطی به فروش می رسد

جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرین

09392060997    (جدید)       

Mashrooti.ir

      


برچسب‌ها: شعرهای برتر

تاريخ : جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 20:5 | نویسنده : سیاوش صالحی

امروز سالروز تولد محمد علی بهمنی است،غزلی ازاین شاعر عزیز رو تقدیم شما خوبان می کنم .

خورشیدم وشهاب قبولم نمی کند
سیمرغم وعقاب قبولم نمی کند

عریان ترم زشیشه ومطلوب سنگسار
این شهربی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار،چه باطالعت گذشت؟
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدارمانده ام
آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند

بی تاب ازتوگفتنم،آوخ که قرن هاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال ،دلی خوش کنم ولی
با این عطش ،سراب قبولم نمی کند

بی سایه ترزخویش ،حضوری ندیده ام
حق داردآفتاب قبولم نمی کند

مهدی بهمنی

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, سیلاب خروشنده

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 1:43 | نویسنده : علی قهرمانی

بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد

به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد

با نسیم سحری شعله نکش می ترسم

کلبه ی حوصله ی شهر ترک بردارد

گر چه از بودن با تو تن ِ من می لرزد

فکر تو خواب و خیالی ست که در سر دارد

بوی خوش می وزد از سینه ی عطرآگینت

دل ِمن میل به دروازه ی قمصر دارد

یا به آتش بکش و یا به دلم راه بده

کوچه ی چشم تو یک مشت ستمگر دارد

فاصله درد عجیبی ست میان ِ من و تو ...

عابری در قفس تنگ ، کبوتر دارد

گرچه تشویش دل و دین مرا سوزانده ....

پدر عشق بسوزد .......به تو باور دارد ....

سید مهدی نژادهاشمی


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, سید هادی نژادهاشمی

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 20:29 | نویسنده : علی قهرمانی

روز و شب خون جگر مي خورم از درد جدايي
ناگوار است به من زندگي ، اي مرگ کجايي
چون به پايان نرسد محنت هجر از شب وصلم
کاش از مرگ به پايان رسدم روز جدايي
چاره درد جدايي تويي اي مرگ چه باشد
اگر از کار فرو بسته من عقده گشايي
هر شبم وعده دهي کايم و من در سر راهت
تا سحر چشم به ره مانم و دانم که نيايي
که گذارد که به خلوتگه آن شاه برآيم
من که در کوچه او ره ندهندم به گدايي
ربط ما و تو نهان تا به کي از بيم رقيبان
گو بداند همه کس ما ز توييم و تو ز مايي
بسته کاکل و زلف تو بود هاتف و خواهد
نه از آن قيد خلاصي نه ازين دام رهايي

هاتف اصفهانی


برچسب‌ها: اشعار هاتف اصفهانی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ | 0:45 | نویسنده : علی قهرمانی

بانو! عروسی

بانو! عروسی من و او جز عزا نبود

حتـی عروس با غم من آشنا نبود

او با تمام عشوه گری ها برای من

يک تار گيسوان بلند شمــــــا نبود

آن شب به گريه نام تو را داد می زدم

امــا بـــرای پاســــخ من يک خدا نبود

هر چند شاعری كه چنين بی صدا شده ست

نسبت بــــه چشمهــــای تـــو بـــی اعتنا نبود،

هرچند مرد خسته ی اين سالهای دور

راضی بــــه سر گرفتن اين ماجـرا نبود،

طوفان سر نوشت مـــــرا از تــو دور كرد

باور نمی كنی گل من! دست ما  نبود؟

شايد خدا نخواست و شايسته ی تو آه

زيبـــــای پـــر تغـــــزل من  ايـن گدا نبود

اين بود سرگذشت من و آن شب سياه

اين حرف ها بــــه جــان خودت ادعا نبود

حالا بيا و در دم مرگم قبول كن

مرد جنوبی غزلت بی وفا نبود

 

جواد ضمیری

 

دارندمی بَرندهمان قد بلند را

 

از ريشـــه مـــی كَنَند درخت بلنـــد را

آن نخل بی شكوفه ی گيسو كمند را

مادر!صدا ،صدای عروسی ست گوش كن

دارند  مــــی بَرند  همـــــان  قد بلنـــد را

مادر! ببين زنان چه جسورانه بسته اند

برجای جای بوســـه ی من دستبند را

مادر مراببخش كـه هنگام رفتن است

وقت است تا رهاكنم اين قيد و بند را

اينك وصيتی ست مرا:«روز مرگ من

آنان كــه تا كنار جسد می رسند را،

-تأكيد كن بگو  كه بخوانند جای «حمد»

اين شعرهـای ساده ی مردم پسند را»

 

جواد ضمیری

 

 


برچسب‌ها: جواد ضمیری, اشعار جواد ضمیری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ | 2:52 | نویسنده : علی قهرمانی

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست
کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل
وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود
من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

 

 صبا آقاجانی


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, صبا آقاجانی

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ | 6:2 | نویسنده : علی قهرمانی

عشق تازه

بی تو شیرین شور فرهادش نبود

بیستون را ترس، فریادش نبود

می به جام لیلی و مجنون نبود

ختم شعری وصلت میمون نبود

آمدی ، چینش نمودی واژه را

خود نوشتی شعر عشق تازه را

گرمی آغوش تو درمان نمود

سردی دستان و اندام خمود

با نگاهت اطلسی جانی گرفت

زندگی آهنگ عرفانی گرفت

کوچه با عطر تنت مستانه شد

قلب من فارغ ز صد افسانه شد

خوش نشستی بر بلندای دلم

تا ابد در کوی تو شد منزلم

سر بنه بر شانه های خسته ام

تا ببینی از چه من دل بسته ام

شمع باش و بگردان بر سرت

این غلام دل سپرده بر درت

های و هوی من نمیگردد تمام

تا تو را دارم ،تمام لحظه هام

 

احسان حق شناس


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, احسان حق شناس

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ | 7:20 | نویسنده : علی قهرمانی

از تو کلام از سر لطفی، حتی نگاهی دلنشین کافی است

آری برای شام یک درویش، آب و کمی نان جوین کافی است

در کشور جانم نمی‌خواهم، فرمانروای دیگری جز تو

زیرا به این باور یقین دارم، یک شاه در یک سرزمین کافی است

من جز به اذن حضرت چشمت، راهی به لب‌هایت نمی‌جویم

پیشانی‌ات را پاک کن از اخم، نامهربان! دیوار چین کافی است

شعر و ترانه، چشمک و ابرو، صیاد یک شیر است یا آهو

 آماده‌ام، تیر و کمانت کو؟ صیدم کن ای آهو! کمین کافی است

هرچند با سقفی جدا از هم، سقفی جدا فرسنگ‌ها از هم

تو دوستم داری همین خوب است،من عاشقت هستم همین کافی است

 مهدی عابدی

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, مهدی عابدی

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ | 21:29 | نویسنده : علی قهرمانی

داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم

 مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد

"عاشقی شيوه‌ی رندان بلا كش باشد "

چند قرن است كه زخمی متوالی دارند

از كويــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند

بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت

بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت

بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت

پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود

"دوش مــی‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد

هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنويسيد غـــم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ ها ضجـــه‌ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ

شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخـــم نمک می‌خورديم

دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خورديم

بنويسيد كـــه بم مظهر گمنامی ‌هاست

سرزمين نفس زخمی بسطامی‌هاست

ننويسيد كـــه بـــم تلـــی از آواره شده است

بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است

مثل وقتی كه دل چلچله‌ای می‌شكند

مرد هـــم زير غــــم زلزله‌ای می‌شكند

زير بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش

هــــر قدر اين ور آن ور بپرم مـــی‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نكـــوبيده بخيـــــــر!

که در اين شهر ِ پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نيست گلم قسمت من هم اين است

دل بـــــه هـــر سرو قدی مـی‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غـــــم دنيــا گله‌ای نيست عزيز!

گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نيست عزيز!

ياد دادند به ما نخل ِ كمر تا نكنيم

آنچــــه داريــم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم

بايد اين چـــادر ماتـــــــــــم زده را برداريم

تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاك و

پای هــــر گور، چهل نخل تنـاور داريم

مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هــر حنجــــــــره يک ايرج ديگر داريم

مثل ققنــــوس ز ما باز شرر خواهد خاست

بم همين طور نمی‌ماند و بر خواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!

تبــری همنفس باغ نبينيد قبول!

هيـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود

سايه‌ی لطف خدا از سر ما كم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديــــم اميــد است دعامان بكنيد

بــم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "

حامد عسکری


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, حامد عسکری

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۳ | 17:0 | نویسنده : علی قهرمانی

مرا به جرم هزاران گناه می بردند

شبی که روح توبر دوش ماه می بردند

دوباره آمده بودند تا کرانه درد

دلم به جای خودم اشتباه می بردند

ترا بخاطر یک آسمان پراز لبخند

مرا برای قصاص نگاه می بردند

تمام دفتر اشعار من سند می شد

به انضمام دلی غرق آه می بردند

چقدر قاضی پرونده بدقلق می شد

که آبروی تودر دادگاه می بردند

همیشه رسم بر این بوده یک نفر محکوم

به پای چوبه ی داری سیاه می بردند

اگر که چشم تو حکمش دوباره اعدام است

مرا به پای خودم دلبخواه می بردند

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, جابرترمک

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ | 11:34 | نویسنده : علی قهرمانی

 

عشق های جریمه

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم و گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در این میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب، روز من سیاه بود؟

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا، کجای کار اشتباه بود

محمدحسین بهرامیان

 

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, محمدحسین بهرامیان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۳ | 19:34 | نویسنده : علی قهرمانی

آسمان آبــی عرفــان من چشمان توست

اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست

در حضور چشم هایت عشق معنا می شود

اولین درس دبیرستــان من چشمان توست

در بیابانی کـه خورشیدش قیامت می کند

سایبان ظهر تابستان من چشمان توست

در غـــزل وقتــی کـه از آیینه صحبت می شود

بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست

من پر از هیچــم پر از کفـرم پر از شرکم ولی

نقطه های روشن ایمان من چشمان توست

در شبستانــی کــه صد سودابــه حیران من اند

جام راز آلوده ی چشمان من ، چشمان توست

باز می پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن!

درد من ، این درد بــی درمــان من چشمــــان توست

حمد سلمانی

در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم  همین  کاخــی  کـــه  برپا  کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیـــز  من  تسلیـم  شیطان  می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر  با  خاطراتش  تیـر  باران  می شود

محمد سلمانی

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, غزل مهدی فرجی

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ | 2:12 | نویسنده : علی قهرمانی

وقتی نباشی ... پستچی یک بسته غم می آورد

تصـــــویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــــــدَم می آورد

عمری به رسمِ عاشقـی در گـل نظـــر کردم ولی

گل با تمــــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد

حتـــی رقـــابت بیــنِ تــو با گــل اگـــر برپـــا شود

بلـبل  بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد

من تـازگی فهـمیـــده ام بی مهـــــربانی هـایِ تو

حتــی درختِ ســرو هـم از غصـه خــــم می آورد

لــــرزیدنِ قلــــــبم بــرایِ فکـــــرِ تنهـــا رفـتنــــت

مــن را به یـــادِ فــاجعـــه در شهــر بـَم مـی اورد

من خواب دیدم نیستـی ، وَ غم به قصدِ مـرگِ من

یک قهــوه یِ قاجــــار با مخـلوطِ  سـَـــم می آورد

جادویِ من در شـاعـری تنهــا نوشتـن بود و بـس

حـس تو صـــــدهـا شعـــر بـر لـوح و قلم می آورد

جواد مزنگی


برچسب‌ها: دبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, جواد مزنگی

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۳ | 23:13 | نویسنده : علی قهرمانی

حسرت

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی 
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا 
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی 
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
 
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی 
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
 
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته 
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
 
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی 
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی

مهدی فرجی

 

 شبی گره شد و روزی به کار من افتاد

 

 

...دو چشم عطریِ او آهوان تاتار است

 

زنی که هفت قدم در نرفته عطار است

 

شبی گره شد و روزی به کار من افتاد

 

زنی که حلقه‌ی موی طلایی‌اش دار است

 

به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر

 

به خنده گفت که در انتقام، مختار است

 

زنی که در شبِ مسعودی نشابورش

 

هزارها حسنک مثل من سرِ دار است

 

زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند

 

چهلستونِ دلش بی‌ستونِ انکار است

 

زنی که بوی شراب از نفس زدن‌هایش

 

اگر به «قم» برسد کار مُلک «ری» زار است

 

اگر به ری برسد، ری اگر به وی برسد

 

هزار خمره‌ی چله نشین به می برسد...

 

 

 

مهدی فرجی

 


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, غزل مهدی فرجی

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۳ | 13:26 | نویسنده : علی قهرمانی

مسیر عشق

بلبلی دیدم که با گل صحبتی بسیــــــــــار دارد
می کنـددرگوش گل هر آنچه در منقـــــــــار دارد

گاه ثنا گوید به گل، گـــاه درخفـــا بوسد به گل
گاه گله دارد زگـــــل، اینکه چرا گل خـار دارد؟

گل چو بشنید این سخن، خندید و گفت او را به طعن
هر که طی کرد راه عشق،گفت پیچ و خـم بسیار دارد

زندگانی را بسـی تلخـی و شیریــــــن با هم است
طـــالب گنـج را ندیدی دوسـتی با مــــار دارد؟

گفت در قـرآن خــدا((لقــد خلقنـــا فی کــبد))۱
یک نفر پیدا نشد کاین آیــــه را انکــــار دارد

گفتم امشب مـی روم بینم جمــالــــش، گرچـــه او
همنشیـنی با من مجنــون صفت را عـــــــار دارد

شد نصیبم درد و هجران، پس خدایا وصلتی حاصل نما
هــرکـه را عشـق به یـــاری، دلبری، دلدار دارد

۱) قرآن کریم: ما انسانها را در رنج و سختی آفریدیم

سیدخلیل جبارفلاحی

 

 

آشفته خیالی تا کی

چون ســــــر زلف تــــو آشفته خیالی تا کی ؟!
من و عشـــق تو و ســـــودای محالی تا کی ؟!

نه کناری ! نه کلامی ! نه گرفتم ز تو کامـــی
سهـــم من از تو فقط خنـــده ی خالی تا کی ؟!

کوچه ی وصل تو را شسته دو چشم تـــر من
بـــزنم پرسـه در این کوی و حوالـــی تا کی ؟!

شــــده در کنــــج دلم سبــــــــــز، نهال غـــم تو
بـــــــــزنم تکیـــــــه بر این تازه نهالی تا کی ؟!

شده ام هــــر شب و روز دست به گریبان غمت
بِیـــن من با غـــم تو جنـــگ و جدالی تا کی ؟!

روزه ی هجـــر تو را طاقـت افطـــاری نیست
جست جـــــوی رخ آن ماه هــــــــلالی تا کی ؟!

خـــون دل در عــوض باده ی لعلـــــــــت نوشم
تر کنــــــم من لب از این رزق حَــلالی تا کی؟!

زیر پا می نهــی ام تا که به کامـــت برســــــی
این چنیــــــن سهـــــل کنی سیــــر تعالی تا کی؟!

بس کنم من دگر این خواهش بی حاصل خویش
پر کنـــم دفتــــر از این قیــــــل و مقالی تا کی ؟!

سیدخلیل جبارفلاحی


برچسب‌ها: ادبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, سیدخلیل جبارفلاحی

ادامه مطلب
  • آق قلا
  • وی جی وای ام
  • کد آهنگ