:: ۞ شعر های کوتاه و زیبا ۞::

حس تازه

مجالی گر بیفتد دستمان در،گاه تنهایی
در آغوش تو خواهم خفت، اگر آغوش بگشایی

جهانی جزوهِ غم داد به دست آرزو هایم
تو استادم شو ،درس شادمانی ده بشیدایی

گلوی شعرهایم را به حس تازه ای تر کن
به حس تازه ای غیر از فراق و ناشکیبایی

من از مِهر تو مرتاضم ،بجز باتو نمی سازم
نه در بند تنی بودم ،نه پابند تمنایی

خیال زلف شبگونت ،شرر انداخت بر روزم
سحر هم سوختم از تب به بیماری رویایی

دل از غم قیرگون است و شراب نغمه ای خواهم
گذارم بر لب حسرت به قصد باده پیمایی

بنازم گردش چشمت چه گَردی میکند بر پا
نسیمم میشود طوفان چو مژگانت به هم سایی

چو یوکابد مرا باری ست که باید بسپرم بر نیل
برونم زخمی فرعون ،درونم لطف موسایی

من از روزی که دانستم عصای دست نااهلم
کشیدم سینه ی خود را به آغوش چلیپایی

جگر بند کبابم را غذای گرگ ها کردند
ببخش گر آتش آهم کشیده قد به رسوایی

نه دردم میشود درمان ،نه درمان میشود دردم
مگر که گوشه ای از دل به این دلداده بخشایی.

الهام امریاس

علی قهرمانی | شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۲ 11:13
آرشیو موضوعی
بیوگرافی
بهترین وبلاگ اردیبهشت ماه
92 در مسابقه وبلاگ برتر ماه

کوچه ای را بود نامش معرفت ...
مردمانش با مرام از هر جهت ...
سیل آمد کوچه را ویرانه کرد ...
مردمش را با جهان بیگانه کرد ...
هرچه در آن کوی بود از معرفت ...
شست و با خود برد سیل بی صفت ...
از تمام کوچه تنها یک نفر ...
خانه اش ماند و خودش جست از خطر ...
رسم و راه نیک هرجا بود و هست ...
از نهاد مردم آن کوچه است ...
چونکه در اندیشه ام اینگونه ای ...
حتم دارم از بچه های آن کوچه ای ...